تنوع

سوءتفاهم!

خانم جوانی در سالن انتظار فرودگاهی بزرگ منتظر اعلام برای سوار شدن به هواپیما بود…

باید ساعات زیادی رو برای سوار شدن به هواپیما سپری میکرد و تا پرواز هواپیما مدت زیادی مونده بود ..پس تصمیم گرفت یه کتاب بخره و با مطالعه این مدت رو بگذرونه ..اون همینطور یه پاکت شیرینی هم خرید… اون خانم نشست رو یه صندلی راحتی در قسمتی که مخصوص افراد مهم بود ..تا هم با خیال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه. کنار دستش ..اون جایی که پاکت شیرینی اش بود .یه آقایی نشست روی صندلی کنارش وشروع کرد به خوندن مجله ای که با خودش آورده بود ..

 

iconبرای دانلود کلیک کنید

icon برچسب ها:
  • نوشته: admin
  • تاریخ: 31 ژانویه 2012
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • جک و يک رفتار خوب

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: 23 ژانویه 2012
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • تعقيب و گريز مرگبار


    زن جوان ، وحشتزده رو به راننده مي كند:
    - آقا تورو خدا، كاري به كارشون نداشته باشين .

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: 12 ژانویه 2012
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • بزرگمهر و دزدان (بر اساس داستان هاي عاميانه):

    بزرگمهر وزير خسرو انوشيروان يكي از شاهان قديم بود.او عقيده داشت كه هر كس صبح زود از خواب بيدار شود آدم موفقي خواهد شد. خودش هم هميشه پيش از طلوع آفتاب به سر كارش در كاخ انوشيروان مي رفت و او را از خواب بيدار مي كرد.انوشيروان كه مي خواست بيشتر بخوابد از اين كار وزيرش ناراحت مي شد. يك روز انوشيروان نقشه اي كشيد و به عده اي از نوكرانش دستور داد تا در سر راه بزرگمهر كمين كنند و بر سر او بريزند و هر چه دارد بدزدند. انوشيروان مي خواست با اين كارش نگذارد كه بزرگمهر صبح زود به كاخ بيايد و او را بيدار كند و از آن به بعد هم جرات نكند صبح زود از خانه بيرون آيد.پس نو كر ها پيش از طلوع آفتاب بر سر راه بزرگمهر كمين كردند و همين كه او به نزديك آن ها رسيد بر سرش ريختند و كيسه سكه ها و لباس هاي او را دزديدند. بزرگمهر با لباس زير به خانه بر گشت و لباس ديگري پوشيد و به كاخ انوشيروان رفت ، اما ديگر دير شده بود و آفتاب طلوع كرده بود.
    انوشيروان كه علت دير آمدن وزيرش را مي دانست با تمسخر از او پرسيد : چرا امروز دير كردي؟!
    بزرگمهر پاسخ داد:راهزنان برسرم ريختند و مرا غارت كردند و من ناچار به خانه برگشتم تا لباس ديگري بپوشم، اين بود كه دير شد.
    انوشيروان با همان لحن تمسخر آميز گفت تو كه مي گفتي هر كس زود از خواب بلند شود موفق است، پس چرا امروز تو موفق نبودي؟!
    بزرگمهر فوري پاسخ داد: براي اين كه دزدان زودتر از من از خواب بر خاسته بودند و موفق شدند اما چون من دير تر ار آن ها بيدار شدم ناموفق ماندم.

    funpatogh . com

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: 20 دسامبر 2011
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • دخترک حاضرجواب

    يک روز يک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: 14 دسامبر 2011
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • نقاشی های كودك 13ساله

    اسكندر كه او را فاتح سي و شش كشور مي خوانند،هنگامي كه در بستر مرگ افتاد،به فرمانده ي سپاهش گفت:وقي كه من از دنيا رفتم ،جنازه ام را به اسكندريه ببريد و به مادرم بگوييد مجلس عزاي مرا به اين ترتيب تشكيل دهد:

    اعلام كند كه همه ي مردم براي خوردن غذا به منزل او بيايند،جز كساني كه عزيز يا دوستي را از دست داده اند،تا مجلس عذاي من با خوشحالي شركت كنندگان بر گزار گردد و شركت كنندگان خاطره ي رنج آوري نداشته باشند.

    اسكندر از دنيا رفت ،فرمانده ي سپاهش ،طبق وصيت او، جنازه ي او را به اسكندريه حمل كرد و وصيت او را به مادر او گفت:

    مادر دستور داد سفره ي عمومي طعام گستردند و اعلام نمود همه ي مردم جز كساني كه دوست و عزيزي را از دست داده اند،شركت كنند.روز مهماني فرا رسيد ،خدمتكاران همه آماده و منتظر،ولي هيچ كس نيامد.مادر اسكندر از علت نيامدن مردم پرسيد،به او گفتند:تو خود اعلام كردي كه مردم غير از آنان كه عزيز و دوستي را از دست داده اند بيايند ولي كسي نيست كه داراي اين شرط باشد.مادر مطلب را دريافت و گفت:فرزندم با بهترين روش به من تسليت گفت،خاطر مرا آرام ساخت.آري اين است روش دنياي نا پايدار،پس مغرور نگرديم و دل به دنيا نبنديم.

    funpatogh . com

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: 29 اکتبر 2011
  • دیدگاه‌ها خاموش